♥ کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد♥
♥ کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد♥
| *| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 2:35 توسط (¯`•saeed•·´¯) |
*~*~دوســـــــــــتت دارم~*~*
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه *** سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه *** دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه *** بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
| *| نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 15:58 توسط (¯`•saeed•·´¯) |
*~*~تنهایی~*~*
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی ♥
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد ♥
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی ♥
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند ♥
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد ♥
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود ♥
وقتی تمام درها به رویت بسته است ♥
چرا وقتی که آدم تنها میشه ♥ غم و غصش قد یه دنیا میشه ♥
میره یه گوشه پنهون میشینه ♥ اونجا رو مثل یه زندون میبینه ♥